می دانی
خسته ام رفیق
انقدر خسته ام که می توانم روزها و شب ها
بی وقفه بخوابم
می دانی رفیق
خستگیم از این همه تکراری بودن است
از این همه روز های پر هیاهو
از این همه پارادوکس
خسته ام
انقدر که باران هم گاهی
می اید دستانش را روی گوشه های لبم می گذارد
تا بخندم
و بعد من به اجبار که نه فقط برای باران لبخند می زنم
انگار اموخته هایم فراموشم شده است
می دانی خسته ام از بس
فیلم قرمزرا دیدم
از بس بین کاغذهای چک نویسم خطاطی کرده ام
از بس خطم گند شده است
از بس به این کار لعنتی فکر کرده ام
از بس قاب گرفته ام خودم را
+ اره رفیق کاش همه حرف هایم را برایت می گفتم !
کاش دخترک نبودم...