تبليغاتX
دخترکی ک ا ل

س

ا

ک

ت 

م

پ.ن:این سکوت هم خودم هم اطرافیونمو اذیت میکنه.

باورکنین خیلی تلاش کردم خوب شم ولی نمیتونم..

ببخشید منووووو....

+
میدونی رفیق:

این روزها اینقدردرگیرم..اینقدرداغونم..اینقدرخسته.. که اگه هزاران سال بخوابم  و هزارتا کلردیازبوکساید هم بخورم آروم نمیشم.کارمن از استامینوفن وژلوفن گذشته رفیق...

نمیدونم چرا رها نمیشم ازین انزوا؟چرا خوب نمیشم؟

بااینکه توی جمع هستم ولی احساس تنهایی دارم...

خسته ام از کار.ازاین شهر.ازخودم ووواز خاطرات لعنتی...

باهمه ی تنهاییام به همتون ولنتاین و تبریک میگم..امیدوارم

خدا به همتون آرامش وسلامت هدیه بده تو این شب..

+
روزی دوبار خون دماغ میشم...

مغزم داره بالا میاره از فکر...

 

پ.ن:کسی مغز اضافه نداره؟

+
میدونی نارفیق...

تنهام

ت

ن

ه

ا...

+
خدایا بهم قدرت تصمیم گیری بده...

+
امروز حالم از این جامعه

از انسانهاش

از شهرش

از بیمارستانش

از دفتر پرستاری

از مترون بیمارستان

سوپروایزر آموزشیش

از کارم

از خودم

به هم خورد...

پ.ن:کاش تو ایران زندگی نمیکردم که بخوام تابع همه شرایط گنده زندگی توش باشم.حس بدی دارم

پ.ن:امشب هوای گریه همایون شجریان و گوش میدم و به حال خودم گریه میکنم...

+

می دونی رفیق

گاهی ادم ها انچنان عوض می شن که یقین پیدا میکنی

هیچ وقت اون ها رو

ندیدی

نشناختی

نشنیدی

نمی دونم چرا ادم های اطرافم روز به روز بیشتر به کسانی تبدیل میشن

که من نمی شناسمشون...

+
قوانین زندگیم  خیلی وقته به هم خورده...

خیلی شیطون و ناآروم شدم.

اماازدرون آرومم و این آرامشو از او دارم...

 

پ.ن:میترسم قدرشو ندونم...

پ.ن:خدایا کمکم کن..

+
دیشب که بـاران امد

خواستم سراغت رابگیرم

اما خوب میدانستم که اینبارهم

که پیدایت کنم

باز زیر چتر دیگرانی

پ.ن:کاش آلزایمربگیرم...

+

می دانی

خسته ام رفیق

انقدر خسته ام که می توانم روزها و شب ها

بی وقفه بخوابم

می دانی رفیق

خستگیم از این همه تکراری بودن است

از این همه روز های پر هیاهو

از این همه پارادوکس

خسته ام

انقدر که باران هم گاهی

می اید دستانش را روی گوشه های لبم می گذارد

تا بخندم

و بعد من به اجبار که نه فقط برای باران لبخند می زنم

انگار اموخته هایم فراموشم شده است

می دانی خسته ام از بس

فیلم قرمزرا دیدم

از بس بین کاغذهای چک نویسم خطاطی کرده ام

از بس خطم گند شده است

از بس به این کار لعنتی فکر کرده ام

از بس قاب گرفته ام خودم را



+ اره رفیق کاش همه حرف هایم را برایت می گفتم !

کاش دخترک نبودم...

+
بیا برای یکبارهم که شده دست به خلاف بزنیم...

مـن اندوه تــورامیدزدم

و

تــوتنهایی مرا

+
قوانین علم رابهم زده ای! نبودنت وزن دارد!

تـهـــــــی...

اما سنگیـــــن...

پ.ن:...

+
مـن گمان می کردم

       رفتنت ممکن نیست

                رفتنت ممکن شد

                      باورش ممکن نیست

وتــو نمی دانی نه!

     که چه دردی دارد

          خلاجای تـــوراحس کردن

              وهمین دردهمه جان مرامیکاهد

وتـو نمی دانی نه!

+
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
+
و من اینجا تنهام...»
آسمان بی رنگ است، نه که بی رنگ، کمی کم رنگ است
عصر زیبای بهاری سرد است
من دلم غمگین است
غم تو دلهره است
...در دلم پنهان است
من دم پنجره ام، و هیاهو برپاست
آسمان می غرد
ابرها می گریند
و صدای تر خاک هوسی در دل من می سازد
هوس بودن تو
هوس دیدن باران با تو...
رعد و برقی ست
که هر لحظه چو شمعی در باد
نور را بر لب این پنجره می آرد و می دزدد باز
من دلم غمگین است
و لب پنجره ام و تنم تاریک است
پنجره خیس شده
و هوا پاک و تمیز
و پس از بازی باران که پر از نور و صداست...
روی یک پل که کشیدست خودش را تا دور
چند رنگی ست که با نور به جا می ماند؛
آسمان می خندد
با سر انگشتش، رنگها را با نور
که پر از تازگی اند
پیش چشمان من آراسته است
آسمان می داند که غمت در دل من
و من اینجا تنهام
چه صفایی دارد که من اینجا خود را به تماشای پلی از رنگ دلشاد کنم؟
من تو را می خواهم
و غم دلهره آمیزت را
دوست تر می دارم...
+